آزمایش عشق را در این داستان جذاب ببینید.
داستان زیبای شاخه گل خشکیده ، اولین و بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد ، خواندنی و جذاب
پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید هرچند به کوتاهی داستانهای دیگر نیست اما از همه زیبا تر است
حتما چند دقیقه وقت خودتان را به خواندن این داستان قشنگ بگذارید و لذت ببرید.
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .
تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،
با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .
آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!
من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .
برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .
آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .
مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.
هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:
این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .
بعد نامه یی به من داد و گفت :
این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))
مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .
اما جرات باز کردنش را نداشتم .
خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.
مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .
_ سلام مژگان . . .
خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .
مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .
چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد
و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .
_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟
در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم
_ س . . . . سلام . . .
_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟
یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .
این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .
حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .
تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .
آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !
چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . .
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .
داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .
قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .
بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .
به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .
اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …
گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.
ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.

فرق عشق با ازدواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد
داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.
استاد پرسيد: چه آوردي ؟
با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به
اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين...!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟
استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش
كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين
درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!
و این است فرق عشق و ازدواج ...
با من باش
کسی نشسته در ان سوی لحظه ها با من
که صدا کرد در این اینه همصدا با من
کسی که داغ دلم را به عشق نسبت داد
کسی که امد و پیوند زد مرا با من
همان که از شب بیهودگی رها یم کرد
کبو ترانه سفر کرد تا خدا با من
به عاشقانه ترین لهجه ها غزل می خواند
همیشه در شب عرفانی دعا با من
دلم غریب و نگاهم غریبو غیر از او
کسی نمانده در این شهر اشنا با من
نشسته ای بر سر این کوچه باز هم ای دل
ایا تو را صدا می زند؟ که بیا با من

L O V E
L : lengeye to peyda nemishe
O : omrami
V : voojoodami
E : engar smso eshtebah ferestadam !

خلاصه ای روزگار خنجرتو به من زدی
ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی
حالا من با اشک خون به چشم اینو واست میخونم
الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم
English : I Love You
Persian : To ra doost daram
Italian : Ti amo
German : Ich liebe Dich
Turkish : Seni Seviyurum
French : Je t'aime
Greek : S'ayapo
Spanish : Te quiero
Hindi : Mai tumase pyre karati hun
Arabic : Ana Behibak
Iranian : Man doosat daram
Japanese : Kimi o ai shiteru
Yugoslavian : Ya te volim
Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida
Russian : Ya vas liubliu
Romanian : Te iu besc
Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak
Syrian/lebanese : Bhebbek
Swiss-German : Ch'ha di ga"rn
Swedish : Jag a"Iskar dig
Africans : Ek het jou li
|
تست معرفت شناسی بسیجیه میره لاس وگاس . زنگ می زنه به زنش میگه : فکر کنم من شهید شدم مرده با پلیس زن ازدواج می کنه از شب اول ازش می پرسن، میگه ۷ بار جریمه ام کرد خانواده پسرا که میرن خواستگاری میگن اومدیم از باغچه شما گل بچینیم … با همه وجود سرمو روشونه های مهربون تو می ذارم و یواشکی دماغمو با لباست پاک می کنم. لقمان را گفتند ادب از که آموختی ؟ اگه روزی خبری بهت رسید که هم دلت سوخت و هم کونت اگه دیدی یه سوسك دمرو افتاده و داره دست و پا میزنه … نترس كاریت نداره داره به قیافت میخنده … تا حالا فکر کردی ۳ کس را بوسیدن رواست . . . ارسال آف تكراري حرام ميباشد و كفاره آن آموزش منطق به ۶۰ ترک . آموزش غيرت به ۶۰ رشتي و ۶۰ بار شركت در نمازجمعه قزوين · در راستای اسلامی کردن اسامی شهرها: سوسنگرد به فاطمه تپل تغییر کرد. · ميدوني من دوستت دارم من عاشقتم ميميرم برات ميبوسمت چند تا ميم داره؟؟؟ · عزيزم، بوسم ميدي . بوسم ميدي . بوسم ميدي . بوسم ميدي . بوسم ميدي خيلي بو سم ميدي، سم پاشي مي كردي؟ · همیشه یادت باشه اگه هیچی هیچی نداشته باشی. دو چیز رو حتما داری یک خدا دو سیمکارت ایرانسل · میدونی به استخر پر از دختر چی می گن: رانی با تیکه های هلو · بی تو نه امور جهان لنگ میشه نه بین زمین و آسمون جنگ می شه · حامد کرزاي در ديدار با احمدي نژاد: سلام چهارشنبه چکار ميکني؟ نيرنگ کردي؟ خودتو ايروني جا زدي؟ چرا صورتتو شسته نکردي؟ · چند تا جمله ناب : وصیت نامه حسین فهمیده: جان مادرتان برای تانکها بوق بذارید. دفتر مقام معظم رهبری گم شده. اگه دست شماست بدین فردا امتحان داره فصل چیدن پشم گوسفندان است. زود بخواب فردا اول صف باشی !! انيشتين رفت درس خوند معروف شد ذكريا تحقيق كرد كاشف شد ابوعلي سينا مطالعه كرد پزشک شد حالا تو بيكار بشين اس ام اس بخون می دونی CNG مخفف چیه؟ اين اس ام اس رو به ۴ دليل برات مي فرستم:
#$%^&*(())_+@(@^&*(-^&*%$# |
|
این دله منه! . . . . دیدیش؟ . . . . نه؟ . . . . خوب معلومه دیگه. دلم برات یه ذره شده . اونقدر که نمی تونی ببینیش… عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر بینی عکس یار بوسه ، یعنی اتصال سیمهای مثبت و منفی یه جریان برق ۶۶۰۰۰ ولت که اگه زیاد طول بکشه فیوز مرکزیش بدجوری می زنه بیرون کسی که زیباست عزیز نیست همیشه کسی که عزیز است زیباست. بلوتوث لباتو فعال کن می خوام یه بوس واست بفرستم آیsms برو پیش اونیکه بهش فکر می کنم آسمان را ستاره زیبا می کنه ، باغ را گل ، عشق را محبت ، چشم را اشک و ما را یاد شما به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است لیز خوردن یه بهونه است تا دستایی رو که دوست داری ، محکم تر بگیری . (روز برفی خوبی داشته باشین) میگن شیشه عمر آدما اگه خیس بشه عمرشون کم میشه نزدیکترین به تو همان است که وقتی چشمانت را می بندی می توانی اون را ببینی تو مثل تولدی ، مثل تقدیر مثل قسمت درون قلب من نقش تو پیداست لبانت مثل گل خوشرنگ و زیباست به خاطر عشق خودت زنده نباش محبت مثل سکه می مونه که اگه بیفته تو قلک قلب نمیشه درش بیاری ، فک نکنی وقتی ازت دورم یعنی یعنی فراموشت کردم نه … خواننده این اس ام اس یه دل پاک داره ، یه قلب مهربون داره و یه دوست خوب که آرزوش سعادت و و موفقیت اونه من سر راه تو دام عشق پهن کردم ولی تو با سرعت از کنارش گذشتی و گفتی : میگ میگ من در این کلبه خوشم تو در ان اوج که هستی خوش باش در آن زمان که دوست داری کسی به یادت باشه به یاد من باش که همیشه به یادتم به همه لبخند بزن اما با یک نفر بخند دلم از دوریت پاره پاره شد شب اس ام اس زدم که بگم که تنهام مثل ماه ، کوچیکن مثل ستاره ، اما دوستت دارم به قد آسمونی که اندازه نداره لپتو بیار جلو دوستی یعنی : کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر و بزرگ کردن یه نفر به اندازه دنیا ای که دور از من و در یاد منی ، با خبر باش که دنیای منی به مجنون زد شبی لیلی اس ام اس که آخر تا به کی تاخیر و فس فس؟ اگه باهات نبودم “برات ” که بودم وقتی دلم برات تنگ می شه میرم پشت ابرا گریه می کنم. پس هر وقت بارون اومد بدون دلتنگتم میدونی فرق تو با عشق / زندگی و گل چیه؟ قشنگترین صدای زندگی من تپش قلب توست میدونی فرق توبا پروانه چیه ؟ تمام لذتهای دنیا زمانیه که انتظارشو نداری و هیچ لذتی بالاتر از دوست داشتن نیست ، برف از ابر دلش می گیره می ریزه ف زمستون بهونه اس ما نمیتونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه ولی می تونیم بهش یاد بدیم که وقتی شکست لبه های تیزش دست اونی که شکوندش نبره زندگی مثل یه دیکته اس که غلط می نویسی و پاک کی کنی . دوباره می نویسی و پاک می کنی غافل از اینکه یه روز داد می زنن وقت تموم شد ورقه ها بالا عشق تو تو قلبم مثل افغانیه که از ایران نمیره بیرون ازم پرسیدی منو بیشتر دوست داری یا زندگی تو خوب منم راستشو گفتم . تو + عشق = زندگی شکسپیر می گه: عشق مثل آبه می تونی تو دستات قایمش کنی ولی یه روزی دستات رو باز می کنی می بینی چکیده بی آنکه بفهمی دستات پر از خاطره هاست قانون دوستی و معرفت میگه: باهام باشی باهاتم دیونه باشی دیونه میشم… مریض باشی مریض میشم …. بمیری میمیرم…. تنهام بزاری…………. (منتظرت می شینم) نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی نمیگم دوستت دارم نمیگم عاشقتم می گم دیوونه تم که اگه یه روز ناراحتت کردم بگی بیخیال دیوونه است همیشه از یه ارتفاعی از آسمون دیگه ابری وجودنداره پس هر وقت دلت ایری شد بدون که به قدر کافی اوج نگرفتی هر بار که کودکانه دستی کسی را گرفتم گم شدم. آنقدر که در من هراس از گرفتن دستی هست ترس از گم شدن نیست ازش پرسیدم چقدر دوسم داری؟ گفت به اندازه شکوفه های بهاری . و چه راست می گفت چون شکوفه های بهاری مهمون دو روزه بودن کنم هر شب دعا کز دلم بیرون رود مهرت به دل آهسته می گویم الهی بی اثر گردان وقتی بارون میاد هر چند قطره که تو دستت گرفتی تو منو دوست داری هر چی نتونستی بگیری من تو رو دوست دارم. نگاهم کرد و پنداشتم دوستم دارد در زندگی محتاج دو چیز باش قلبی که دوستش داری و قلبی که دوستت دارد در عشق اگر عذاب دنیا بکشی / با اشک دودیده طرح دریا بکشی هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم ، گم شدم . . . غرورت را به خاطر کسی که دوستش داری بشکن. ولی هیچ وقت دل کسی را به خاطر غرورت نشکن. خوش است اندوه تنهایی کشیدن اگر باشد امید باز دیدن … گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند دوستت دارم؟ کی چه گلی رو دوست داره؟؟ ۳ ثانیه نگاه، ۳ دقیقه خنده ، ۳ ساعت صفا، ۳ روز آشنایی ، ۳ سال انتظار، ۳۰ سال پشیمونی کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت به دل آهسته می گویم الهی بی اثر باشد دنبال کسی نباش که باهاش زندگی کنی ، دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی … نگاه اولت بر من اثر کرد ازش پرسیدم چقد دوسم داری؟ دنبال گناهی هستم که مجازاتش تبعدی به قلب تو بود …. هیچ کس لیاقت اشکاتو نداره اگر داشت اشکتو در نمی اورد. نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیلی خلوت . تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی … برگ از درخت خسته میشه ، پاییز همش بهونه است خدا تو را به کسی چون تو مبتلا سازد. یه سبد گل واست می فرستم که توش بیست تا گل باشه نمیگم دوستت دارم .. ۱. اصلاً عاشق نشو اولین چیزی که بهش دل بستم تو بودی، بی توآروم و قرار نداشتم یادت هست گفتم دوستت دارم و تو گفتی کوچکی برای دوست داشتن؟ زير سيگاري با اون كه مي دونه سيگار هميشه دلشو مي سوزونه ولي بازم اون و تو دلش جا مي ده ! زير سيگاريتم اخر يكروز پرينت قلبمو مي گيرم كه بدوني با هر هر نفسم صد بار ميگم دوست دارم می دونی چرا بعضی شبا زود صبح می شه؟ چون خورشیدم دلش واسه تو تنگ می شه بگیر از من تو این دل یادبودی، مي گن خدا بهترين نعمتش رو به بهترين بنده اش ميده … ولي من که بهترين بنده اش نيستم …پس چرا تو رو به من داده ؟! عشق واقعي آن است که هر گاه با معشوقت بودي به آن فکر کني که با او هستي چي هستي نه اين که تنهايي کي هستي دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني.دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني.دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني.دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني.دوستت دارم چون به يک نگاه،عشق مني روزگارم گله مندي شده است من بگيرم تو بخندي شده است ازدلم ياد نكردي شايد،عشق هم سهميه بندي شده است عبارت ?کلاه سرت گذاشتن تا زانو? يعني چه؟ الف) فروش پرايد دوگانه سوز بدون مخزن. ب) قول تحويل ال نود تا پس فردا. ج) تحويل پژو ۴۰۵ با يک مأمور آتش نشاني در صندوق عقب. د) من مادرم مريضه، کارت سوختتو بده، چند ليتر بـنـزيـن بزنم باز هم ثانیه ها اسم تورا جار زدن و دقایق همه امشب به تو تکرار زدن وسکوتی که دراین عقربها میچرخید نکند در دل تو اسم مرا دار زدن وقتی یک مرد از ازدواج می ترسه, واسه این نیست که از دل بستن به یه زن می ترسه, بلکه دل بریدن از بقیه زنهاست که اونو میترسونه توی زندون عشق تو اونقدر شلوغ میکنم و زندون رو به هم میزنم که مجبور بشی منو بذاری توی انفرادی قلبت
|









